تبليغاتX
تو با چشمهايت نفس ميكشي!

 

                         آفریدمت!!

 

دست نگه دار

انتهای تمام جاده های جهان

به من ختم می شود!

"اینجا" که منم

برایت راه گریزی نیست.

دست نگه دار

مسافر بازیگوش من

از این عشق بترس

از درختی که در انتهای تمام جاده های جهان

سبز خواهد شد.

....  ....  ....

باشد... قبول...

شروع خوبی نبود

اینکه من شاعر شوم

و روی کاغذ

 عاشق کسی بشوم که نیست!

و دور دست هایی که نیستند

جای هم آغوشیم شوند

با کسی که نیست!

اما

ادامه ی خوبی داشت

اینکه آفریدمت

و بیرون پریدی از شکم کاغذهای مچاله!

حالا که هستی

نرو

مخلوق نافرمان من

می دانم

که آمدن به پاهایت نیامده

اما باز بیا از آمدن بگوییم

بیا برگردیم

به آغوش مادران مچاله ات

به آغوش هم

در دور دست هایی که هستند.

... ... ...

شروع خوبی نبود

اما ادامه ی خوبی داشت

و پایان بهتری دارد

با اینکه انتهای تمام جاده های جهان

به من ختم می شود

اما

از من پنهان نیست

از تو چه پنهان!!

برایت راه گریزیست

که بعد مرگم

بر خدای دیگری نازل شوی

الهه ی شعر

فرشته ی بازیگوش من!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:46 توسط امير مغاني |

 

1

پاهایش سست بود

تنش می لرزید

با این همه

ایستاد تا بالا بیایم

...

حالا من روی شانه های شعر ایستاده ام

دست آسمان را بگیرم

باد زمین را به نا کجا می برد!

2

"اینجا" که آمده ای

آسمانش

جای امنی برای پرواز نیست

نخ بادبادکت را محکم بگیر

"اینجا"

-روی بام آرزو های من -

باد فقط در مسیر بردن می وزد!

3

روز تولد خدا را نمی داند

و روز تولد مرگ را

و اینکه آسمان

چند شکم ستاره زاییده است

این "تاریخ"

به چه دردی می خورد؟!

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:29 توسط امير مغاني |

 

1

تقصیر هیچکس نیست!

گناهانمان رسوب کردند

حالا

این سنگ بزرگ

پیشانی خودمان را خواهد شکافت.

 

2

چه دشمن باشد چه دوست

گلوله

بیشتر از کشتن کاری بلد نیست

و گاز اشک آور

اشک مردم را در می آورد

چه دشمن باشد چه دوست!

 

3

برادرم چاره ای جز کشتن ندارد

برادرم چاره ای جز مردن ندارد

برادرانم هر دو جهاد کرده اند

برادرانم هر دو به بهشت می روند!!

 

4

زندان

بیمارستان

گورستان

....

نه

این ها زیاد جای خوبی برای "اصلاح" نیستند!

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:37 توسط امير مغاني |


1

هنگام رفتن

لباس درختان ما

بر تن چشمان شما جا مانده است!

 و حالا

بچه هاي بازيگوش

درختان سر به هوا را به خنده مي گيرند

امسال

سيب هاي ما هم

از باغچه ي همسايه سر در آورد!


2

كنج خانه اي ويران نشسته ام

رو به پنجره هايي مرده

كه حادثه ي ديدنت را به خاك برده اند!

خدا بيامرزد

مرا

 

    پنجره را

               

          و آرزوي آمدنت را.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 توسط امير مغاني |

 

1

موضوع رسيدن نيست!

ما هزار سال پيش از آنكه

خورشيد كوله بارش را به آسمان ببرد

به هم رسيده ايم

حالا….

خدا پشيمان است!

كاري نمي توان كرد.

 

2

خودت را از چشم من ببين!

هزار بار زيباتري از خودت!

 

3

مژده بده بانو

چشمانت مادر شدند!

….

بيا

 اين شعر زيباترين كودك دفتر من است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:6 توسط امير مغاني |

 

1

اين خانه

 با هيچ چراغي روشن نمي شود!!

شكر خدا

جاي خاليت

 سايه اش را از سر خانه كم نمي كند!!

 

2

تو

نگاهت را از چشمان من جمع كن

من نيز

دهان قاصدك ها را مي بندم

حالا...

ما بي گناهيم

خدا حرفمان را باور مي كند.

 

3

 به گمانت كه رفته اي!!

بي هيچ آمدني

اما...

اين شب آمدن ها كه ديگر،

 در قدم هاي تو نيست

همين كه خورشيد مي رود

تو از پشت پلك هايم طلوع مي كني!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 13:12 توسط امير مغاني |

 

يه كم تو رو يادم مياد!!

 

آهاي منو صدا كنيد ,من داره خوابم مي بره

يه راه بي نام و نشون پي سرابم مي بره

من دارم از دس مي رم و هيشكي به دادم نمياد

خوبم, بدم, نمي دونم, اسممو يادم نمياد

خسته شدم از خودم و از هر چي دور و برمه

از غزل و ترانه و فكرايي كه تو سرمه

پي شبيه زندگي, روز و شبم در گذرن

ثانيه ها ي دلخوشي, ما رو نديده مي گذرن

… … …

از همه ي گذشته ها, يه كم تو رو يادم مياد

از" يكي بو د يكي نبود" كه اول قصه مياد…

بايد بفهمم شما رو كجاي قصه ها ديدم؟

كجاي ابن ذهن شلوغ عكس شما رو كشيدم؟

يه چيزايي يادم اومد,اسم شما خدا نبود؟

اما خداي بچه ها اين همه بي وفا نبود!!

چه روزاي قشنگي بود,تو بودي و هيشكي نبود

من بودم و مشق شب و قصه ي گنبد كبود

… … …

اي خدا دستمو بگير,من ديگه طاقت ندارم

بعد شما من ديگه با, هيشكي رفاقت ندارم

من يه شهاب كهنه ام,دور مدار كهنه تر

جرقه اي كه شعله شم,بيارم از خودم خبر

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:1 توسط امير مغاني |

 

بی خبرت نیستم...!!

 

آنقدر ها که فکر می کنی بی خبرت نیستم!

شعور قاصدک ها را دست کم گرفته ای!

بی خبرت نیستم...

باورت نمی شود؟

نشان به آن نشان که دیشب

با پیراهن گلدارت

از خیابان خواب هایم گذشتی

با چترعصایی بر دست و نگاهی نگران

که باران

عادت این خیابان است.

نشان به آن نشان

که هنوز هم

مردمکانت

 حدود جسم مرا بلد نبودند!

نشان به آن نشان

که آسمان

با چراغ هایش دنبال تو آمده بود!

.... .... ....

خاتون من

حالا که باورت شد

می خواستم بگویم:

صدای آمدنت در کوچه های صبح

چشم خواب هایم را خواهد گشود

"بیا و سر زده برگرد"

بدان

 که گیلاس حیاطمان

 هنوز هم

طعم خودش را دارد.

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:48 توسط امير مغاني |

 

کجا مانده ای؟..."دلیل ماندنم"

 

هر روز...هزار بار

دست به گریبان این پنجره ی بی روح می شوم

می خواهم بازش کنم

تا...

عطر تو

بر تن این گستره ی بی عشق سرازیر شود.

اما...

دلم نمی آید

آخر...

خودت که می دانی

چقدر برای آمدنت گریسته بودم؟!!

... ... ...

برای یافتن ردی از نگاه نابت

وجب به وجب خاطراتمان را گشته ام!

کجا مانده ای؟...."دلیل ماندنم"

دور تر از ستاره ها که نرفته ای؟!!

بیا... که دیگر

چشم هایم چشم ندیدنت را ندارند!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:48 توسط امير مغاني |

   

            

 با تو مردگان به تو رفته..

 

من را به لب خوانی پلک هایت نکشان!

من زبان سکوت را نمی فهمم

نگاهت را بلند بخوان ...

بلند...

.... .... ...

گرسنگی درد بزرگی است

می دانی

نگاه قبل سلامت

طعم دعای بعد نماز مي دهد

برای مردی که سالها

بر سر سفره ی هیچ نگاهی نبوده است

مردی که خشکی گندم زارش

هفت سال بیشتر از هفت سال های پیش

طول می کشد...

.... .... ....

من بی چیز و درمانده ام

بپاش نگاهت را

بگذار قد بکشند

آرزوهایم

-این با تو مردگان به تو رفته-

که تنها میراث من از تو اند

.... .... ....

من خواب بزر گی دیدم

مردی با دل گرسنه

دعایش قبل نماز مستجاب شد...

.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 11:13 توسط امير مغاني |